12pm
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
پ.ن. دوستان دیگه دارم از اینجا میرم به دلایل محدودیتهایی که میهن بلاگ داره و همچنین مسائل شخصی هر کاری هم کردم نمیدونم چرا نتونستم یه فایل پشتیبان بگیرم از پست هام.


ادامه مطلب


نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها :
سه شنبه 22 مرداد 1392 :: نویسنده : زهرا
جهنم زندگان چیزی مربوط به آینده نیست؛ اگر جهنمی در کار باشد، همان است که از هم‌اکنون این جاست، جهنمی که همه‌روزه در آن ساکنیم و با کنار هم بودنمان آن را شکل می‌دهیم. برای آسودن از رنج دو طریق هست: راه اول برای بسیاری از آدم‌ها ساده‌ است و عبارتست از قبول آن شرایط و جزئی از آن شدن، تا جایی که دیگر وجود آن حس نشود. راه دوم راهی پر خطر است و نیازمند توجه و آموزش مستمر و در جستجو و بازشناسی آن چه و آن کس که در میان دوزخ، دوزخی نیست، و سپس تداوم بخشیدن و فضا دادن به آن چیز یا آن شخص خلاصه می‌شود.

[شهرهای نامرئی، ایتالو کالوینو، ترجمه‌ی ترانه یلدا]

شاهد قدسی




نوع مطلب : از این ور اون ور، 
برچسب ها :
یکشنبه 26 خرداد 1392 :: نویسنده : زهرا

1. مامانم گاهی خیلی رو اعصابه، طوری که اصلا دیوونه میشم از دستش گاهی... ولی خب اگه نباشه خونه سوت و کور میشه انگار که گرمی و نور و زندگی از خونه بره. مامانم برای مدت ده روز رفت مسافرت.... :(

پ.ن. خواستم حتما یه عکس بزارم واسه پستم. گفتم یا شانس و یا اقبال بریم هر چی شد حتی بی ربط از هاردم یه عکس بردارم. در نتیجه این شد که گذاشتم ....




نوع مطلب :
برچسب ها : مامیتا، مسافرت، تابستون، بی همگان به سر شود بی تو به سر نمیشود،
جمعه 3 خرداد 1392 :: نویسنده : زهرا
به بخشی توی کارتون آلیس در سرزمین عحایب هست که آلیس راهشو گم کرده و از یه گربه میپرسه از کدوم راه برم؟ گربهه میپرسه: کجا میخوای بری؟ آلیس میگه: نمیدونم. گربهه میگه: پس مهم نیست از کدوم راه بری....




نوع مطلب : از این ور اون ور، 
برچسب ها : آلیس، کوره راه، دورنما، چراغ راهنما،
سه شنبه 31 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : زهرا
این روزا که انگار همه چی رو دور تنده. من رو دور کُندمم. برعکس پارسال اصلا عجله ای در کار نیست. همه کارامو کردم، کار دقیقه نودی برام نمونده عوصش دارم فقط از این روزای اخر سال نهایت لذت رو می برم اروم اروم تو خیابونا راه میرم و به مردم دقت میکنم که چه با عجله میخوان همه کارای اخر سّریشون رو انجام بدن. بقیع رو هم شب جمعه اخر سال نرفتم میدونستم که خیلی شلوغه و من از شلوغی متنفرم. انداختم امروز. بعد از ظهر بهاری اخرین روزای اسفند قم، اروم اروم لای قبرای بقیع قدم زدم از این قبر به اون یکی قبر. به همه اونایی که رفتند سر زدم. بقیع خلوت بود و هوا خوب بود. راستی روح ها الان کجا هستن؟ نمیدونم... ولی حتما جای خوبی اند. از این لحاظ مطمئنم و خوشحال.




نوع مطلب :
برچسب ها : جمعه اخر سال، سال 91، اسفند 91، قبرستان بقیع،
یکشنبه 27 اسفند 1391 :: نویسنده : زهرا
این صفحه رو امروز اتفاقی پیدا کردمو این آهنگ منو برد به روزای 7 سالگی. روزهای بچگی. بعداز ظهرهای گرم و طاقت فرسای قم اون روزا و ساعتا که نمیدونستیم از بیکاری چیکار کنیم. نه همبازی داشتم نه اسباب بازی و کتابی در کار بود صب تا شب توی دست و پای دایی هام و حاله هام توی خونه مادربزرگم می پلکیدم (نمیدونم من چرا از بچگی همیشه احساس بیهودگی و علافی داشتم...؟ و پدر مادر من هم که تا اون موقع و حتی تا وقتی ما دیپلم گرفتیم هیچ برنامه ای برای اینده من و بقیه خواهرا نداشتند) آهنگای احمد ظاهر رو دایی ام خدا بیامرز خیلی دوست داشت و گوش میداد. دایی ام اون موقع نوجوون بود یه نوجوون مالیخولیا... خدا بیامرزدش. جوونیش تلف ایدئولوژی مزخرف مذهبی خودش (یا میشه گفت خانواده یا در بعد کلان تر جامعه) شد... در حالی که خیلی پسر درسخون و فوق العاده باهوشی بود. در واقع تنها آدم نابغه کل فامیل ما بود.






نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها : احمد ظاهر، دایی رضا، تابستان، کودکیهایم،
شنبه 26 اسفند 1391 :: نویسنده : زهرا


به امید تغییر...





نوع مطلب : از این ور اون ور، 
برچسب ها : 8 مارچ، روز جهانی زن،
جمعه 18 اسفند 1391 :: نویسنده : زهرا
ایها الناس! اگر سنگی را از بالای بلندی بیاندازید بر روی زمین فرو خواهد آمد. می توانید این زا در کتاب ها بخوانید، یا چون گالیله بر بالای برج پیزا خود به محک تجربه بگذارید. به هر روی سنگ بر زمین فرود خواهد آمد. اینها قوانین هستی است.

هرچه در کتاب ها نوشته اند اشتباه نیست. اما فرق است بین آنکه خود تجربه کرده و آنکه حاصل تجربه ی دیگران را بلغور می کند. همانگونه که فرق است میان درک شما از شتاب سقوط اجسام و درک گالیله و فرق است میان علمی که از خبر به نظر رسیده. همه نمی توانند گالیله باشند؛ نمی خواهید گالیله باشید، نباشید. اما سر جدتان اگر کسی را سودای آن بود که زندگی را خودش تجربه کند در دادگاه تنگ نظری هایتان قضاوت و محاکمه و محکومش نکنید. او در این مسیر بارها خواهد افتاد، زانوهایش زخمی می شود، در راه خطرها در کمینش نشسته اما وقتی به مقصد رسید دیگر نخواهد لغزید، چرا که به باوری رسیده که حاصل تجربه ای است که نقدا از درون تجربه شده است. آنکه تجربه کرده، روزی استاد میشود آن دیگران شاگرد باقی خواهند ماند. زانوهایشان زخمی هیچ راهی نیست لیکن در دلهایشان حسرت راههای نرفته است. درک شان پر نقص و کلامشان چون وعظ...

از اینجا




نوع مطلب : از این ور اون ور، 
برچسب ها : طلاق، تجربه،
پنجشنبه 17 اسفند 1391 :: نویسنده : زهرا
دیروزم یه عصر جمعه دیگه گذشت و تو نبودی. آخه میدونی اینجایی که ما هستیم رسمه که بی اف و جی اف ها یا نامزدا عصر جمعه با هم میرن بیرون. و این یکسال و چهار ماهِ گذشته تو نبودی و من همه عصر جمعه ها رو تنها با دلتنگی سپری کردم و پیاده روهای سرشار از امنیت اخلاقی قم (پلیس منظورم بود البته) رو بدون ترس متر کردم!!! و فقط آخر شب دلم به چراغ سبز روشن فیس بوکت خوش بود. یادت باشه که به اندازه تمام عصر جمعه های یکسال و چهار ماه گذشته به من بدهکاری. و مطمئن باش که اینو به روت میارم وقتی که دوباره همدیگه رو دیدیم. و اونوخ میخوام ببینم که چند مرده حلاجی؟ و میخوای برام چیکار کنی؟ تا این عصر جمعه های یکسال و چهار ماه دلتنگی رو فراموش کنم.




ادامه مطلب


نوع مطلب : از این ور اون ور، 
برچسب ها : فیس بوک، پیت بال، دی جی،
جمعه 11 اسفند 1391 :: نویسنده : زهرا
در تاریخ آمده که او - پیش یا پس از مرگش - خود را در برابرِ خداوند دید و از او پرسید: «من [در طولِ زندگی‌ام] بی‌هیچ فایده‌ای آدم‌های بسیاری بوده‌ام، اما حالا می‌خواهم که فقط یک نفر باشم و آن‌هم خودم». خداوند از درونِ گردباد پاسخ داد که «من خود نیز من نیستم؛ من جهان را رؤیا دیده‌ام، نظیرِ تو، شکسپیر، که کارِ خود را رؤیا دیده‌ای، و در میانِ شکل‌های رؤیای من، یکی نیز تو هستی که همچون خودِ من بی‌شماری و نه فقط یکی».

خورخه لوئیس بورخس، داستانِ کوتاهِ «همه‌چیز و هیچ‌چیز»





نوع مطلب : از این ور اون ور، 
برچسب ها :
سه شنبه 8 اسفند 1391 :: نویسنده : زهرا
زاهد بودم ترانه گویم کردی           سر حلقهٔ بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم         بازیچهٔ کودکان کویم کردی




نوع مطلب : شاعرانگی، 
برچسب ها :
یکشنبه 29 بهمن 1391 :: نویسنده : زهرا
لبانت، قند "مصر"ی، گونه هایت، سیب "لبنان" را
روایت می کند چشمانت، آهوی "خراسان" را

من از هر جای دنیا، هر که هستم، عاشقت هستم
به مهرت بسته ام دل را، به دستت داده ام جان را

چنانت دوست می دارم که باشوق تو می خواهم
بسازم وقف چشمت، تاک های مست "پروان" را

بگویی، سرمه دانت می کنم بازار "کابل" را
بخواهی، فرش راهت می کنم لعل "بدخشان" را

تو را من می پرستم بعد از این، تا هر زمان باشم
نمی سازم دگر در "بامیان"، بودای ویران را

تو یاقوت "یمن"، مشک "ختن"، ماه "بخارایی"
به زلفت بسته ای هر گوشه، دل های پریشان را

کنار پنجره، آواز می خوانی و افشانده است
صدایت، رنگ و بوی هر چه گل، هر چه گلستان را

کنار پنجره، گیسو به گیسوی شب و باران
حواست نیست، عاشق کرده ای حتا درختان را

شعر: ضیا قاسمی




نوع مطلب : شاعرانگی، 
برچسب ها :
چهارشنبه 18 بهمن 1391 :: نویسنده : زهرا
امروز فیلم (محشر) ماتریکس 1 رو دیدم و این دیالوگ پایانی فیلم بود جایی که نئو که حالا یه انسان برگزیده اس (یعنی از اول بود منتها خودش نمیدونست) به خود سابقش (یه ادم عادی به نام اقای اندرسون) زنگ میزنه.
این مکالمه میتونه در درون هر کدوم از ما اتفاق بیفته. بین اون توئی از وجودمون که شجاعه، عاشقه تغییره، باورمنده و عاشق کشف چیزهای جدیده و اون توئی که ترسوئه، از شروع میترسه، همیشه به وضعیت موجود قانع و راضیه، صورت بگیره:

میدونم که اونجایی. حالا میتونم حس ات کنم.
میدونم که میترسی. تو از ما (من) میترسی.
تو از تغییر میترسی.
من از آینده خبر ندارم.
من نیومدم بهت بگم این ماجرا چه جوری تموم میشه.
من اومدم بگم که چطور قراره شروع بشه.
تلفن رو قطع میکنم و بعد به این مردم چیزایی رو نشون میدم که تو نمیخوای ببینن.
من دنیای بدون تو (توی ترسو) رو بهشون نشون میدم.
دنیایی بدون قوانین، بدون مرز و محدودیت.
دنیایی که در اون هر چیزی ممکنه.
دیگه بعد از اون چی بشه، انتخاب با توئه...

هر کدوم از ما یه موجود برگزیده هستیم اگر به خودمون ایمان داشته باشیم و به این باور برسیم. یه قول دیالوگ طلایی فیلم (از دید من البته ^_^)
Don't think you are... know you are





نوع مطلب : افاضات، 
برچسب ها : کیانو ریوز، ماتریکس، واچوفسکی ها، تغییر جنسیت،
جمعه 13 بهمن 1391 :: نویسنده : زهرا
عشق مثل کفتر خونگیه رهاش کن بزار بره اگه مال تو باشه بر میگرده اما اگه برنگشت بدون هیچ وقت مال تو نبود...



نوع مطلب : از این ور اون ور، 
برچسب ها :
سه شنبه 10 بهمن 1391 :: نویسنده : زهرا
همیشه برای عاشق شدن
به دنبال باران و بهار و بابونه نباش
گاهی
در انتهای خارهای یک کاکتوس
به غنچه‌ای می‌رسی

که ماه را بر لبانت می‌نشاند.

~گروس عبدالملکیان



خیلی زیبا بود واقعا و خیلی خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.




نوع مطلب : شاعرانگی، 
برچسب ها : گروس، عشق،
دوشنبه 9 بهمن 1391 :: نویسنده : زهرا


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
درباره زهرا

سلام من اینجا میخوام سعی کنم خودم رو پیدا کنم و با خودم روبرو بشم. با یادداشت کردن احساسات و افکارم و همچنین با یاداوری خاطرات گذشته ام و ثبت انها، میخوام بببینم در طی سالهای گذشته کی بودم، الان کی هستم و یا اصلا کی قراره بشم...
مدیر وبلاگ : زهرا
نویسنده
اگه دنبال چیزی میگردین

محض اطلاع
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو